
دنیای " چشمها " دنیای غریبی ست. حکایتی بس عجیب که اگر روزی بتوانی با آن سخن بگویی برایت ازروزها و سالیانی خواهد گفت که تو به راحتی از کنار آنها گذشته ای ..بی آنکه لحظه ای درنگ کنی .
حتما تا به حال شنیده ای که می گویند : " چشمها " دریچه ی قلب ما آدمیانند
از دل برود هر آنکه از دیده رود..
چگونه " چشمها " افکار و ذهنیات ما را راهنما می شوند؟ چگونه " چشمها " در غم و اندوه ما می گریند؟ چگونه " چشمها " از شادی و سر مستی ما برق رخشانی می زنند ؟ و حتی.. چگونه " چشمها " دلهای ما را فرماندهی می کنند؟
سخن گفتن از " داستان چشمها.." کار دشواری ست. براستی؟ آیا تا به " داستان چشمانمان " توجه کرده ایم؟؟
بیایید تنها برای لحظه ای چشمانمان را ببندیم و با چشمانی بسته به " داستان چشمهایمان " بیندیشیم..
هر کس به گونه ای به " چشمهای خود " می نگرد:
یکی آنها را تنها وسیله ای می داند برای دیدن ؛ دیگری " چشمهایش " را بزرگ میدارد چرا که با آنها از علم و دانش چیزها آموخته است و دیگری نیز " چشمها " را راهنمایی می داند تا راه را از چاه تشخیص دهد و زمین نخورد..
من نیز : عمری با چشمانم نگریسته ام ، بی آنکه به " داستان چشمهایم " بیندیشم..
" چشمها " برای ما آدمیان حرفهای بسیاری در سینه دارند. چنانکه حتی اگر مقابل آیینه ای بایستی و با نگاهی دیگر، عمیقا به چشمهایت بنگری به ناگه ممکن است برای ثانیه ای هم که شده گمان کنی که اصلا خودت را نمی شناسی..و چقدر غریبی برای خودت.
اما " داستان چشمها " در اینجا به پایان نمی رسد..بگذار تا از دری دیگر برایت بگویم:
کافیست جاییکه نباید بنگری ، بنگری .. اتفاق غریبی رخ می دهد؛ برای تو یا بهتر گویم : برای دلت..
می گویی : عاشق شده ام !
براستی ؟ عاشق شده ای ؟؟!! چشمها که فقط دریچه ی قلب ما بودند ! چگونه تنها با گشوده شدن یک دریچه گمان می کنی که به گوهری دست یافته ای که نامش به زیبایی " عشق " است؟
نه! تو عاشق نشده ای .. چون " عشق " گوهر مقدسی ست که تنها به دست چشمهای ناتوان ما بدست نمی آید ..
فراموش نکن! جاییکه باید چشمانت را فرو می بستی آنان را به روی "رنگ ها " گشودی..و دلت بی قرار شد.
از که شکوه می کنی؟ از درد عشق ؟
نه! این درد ، درد عشق نیست..چرا که درد عشق نیز برای عاشق ستودنی ست..
به جای اینکه شکوه کنی لحظه ای درنگ کن و به نجوای بی صدای چشمانت گوش فرا ده :
" مگر نمی دانستی ؟ مگر نمی دانستی که من راه ورود دنیای پرهیاهو و رنگارنگ بیرون به سرزمین آرام قلب تو هستم؟ پس چرا مرا هرجا و برای هر کس گشودی؟ چرا به فکر "خود " نبودی و اینک اینگونه بی تاب گشته ای؟ و چرا.."
و اما آن روی برگه نیز خواندنی ست..
آنجا که نباید ببینی؛ نبینی .. اراده ای بزرگ باید داشته باشی تا بتوانی اینگونه پیروزمنشانه رفتار کنی ..و چقدر سخت و براستی که چقدر سخت ست ایجاد و نگهداشت چنین اراده ای..
و آفرین به چنین صاحبانی که "خود " را چنان کامل شناخته اند و برای "خود " آنگونه ارزشی قائلند که حاضر نیستند در تب و تاب این " رنگ ها " خود را ببازند..
پس آنجا که نباید ، چشمان خود را فرو می بندند..
ای کاش ما نیز چنان می شدیم..
اینجاست که امام– علیه السلام- می فرمایند : " هر کس چشمش را فرو بندد قلبش آرامش می یابد "
بیاییم به چشمانمان بیاموزیم که هرچیز و هرکسی ارزش "دیدن " ندارد..تا هیچ گاه زمین نخوریم.
آری.. برای "زمین نخوردن" این بار باید " چشمان خود " را به جای گشودن فرو بندیم..
اگر زمین نخورده ای قدر دل آرامت را بدان و آرامش قلبت را به بهایی اندک مفروش..هیچ چیز ارزش این قلب آرام را ندارد ..نگذار تنها با یک "نگاه" " چشمهایت" دلت را رهبری کنند .. و سرنوشتت را و زندگیت را.
" داستان چشمها " حکایتی ست که خواندنش الفبایی دیگر دارد.
آری.. " داستان چشمها " براستی که داستان غریبی ست..


