تبليغاتX
منطقه ممنوعه
 

 

 

دنیای " چشمها " دنیای غریبی ست. حکایتی بس عجیب که اگر روزی بتوانی با آن سخن بگویی برایت ازروزها  و سالیانی  خواهد گفت که تو به راحتی از کنار آنها گذشته ای ..بی آنکه لحظه ای درنگ کنی .

حتما تا به حال شنیده ای که می گویند : " چشمها " دریچه ی قلب ما آدمیانند

از دل برود   هر آنکه از دیده رود..

 

چگونه "  چشمها "  افکار و ذهنیات ما را راهنما می شوند؟ چگونه " چشمها " در غم و اندوه ما می گریند؟ چگونه " چشمها " از شادی و سر مستی ما برق رخشانی می زنند ؟ و حتی.. چگونه " چشمها " دلهای ما را فرماندهی می کنند؟

سخن گفتن از " داستان چشمها.." کار دشواری ست. براستی؟ آیا تا به " داستان چشمانمان " توجه کرده ایم؟؟

بیایید تنها برای لحظه ای چشمانمان را ببندیم و با چشمانی بسته به " داستان چشمهایمان " بیندیشیم..

هر کس به گونه ای به " چشمهای خود " می نگرد:

یکی آنها را تنها وسیله ای می داند برای دیدن ؛ دیگری " چشمهایش " را بزرگ میدارد چرا که با آنها از علم و دانش چیزها آموخته است و دیگری نیز " چشمها " را راهنمایی می داند تا راه را از چاه تشخیص دهد و زمین نخورد..

من نیز : عمری با چشمانم نگریسته ام ، بی آنکه به " داستان چشمهایم " بیندیشم..

" چشمها " برای ما آدمیان حرفهای بسیاری در سینه دارند. چنانکه حتی اگر مقابل آیینه ای بایستی و با نگاهی دیگر، عمیقا به چشمهایت بنگری به ناگه ممکن است برای ثانیه ای هم که شده گمان کنی که اصلا خودت را نمی شناسی..و چقدر غریبی برای خودت.

اما " داستان چشمها " در اینجا به پایان نمی رسد..بگذار تا از دری دیگر برایت بگویم:

کافیست جاییکه نباید بنگری ، بنگری .. اتفاق غریبی رخ می دهد؛ برای تو یا بهتر گویم : برای دلت..

می گویی : عاشق شده ام !

براستی ؟ عاشق شده ای ؟؟!! چشمها که فقط دریچه ی قلب ما بودند ! چگونه تنها با گشوده شدن یک دریچه گمان می کنی که به گوهری دست یافته ای که نامش به زیبایی " عشق " است؟

نه! تو عاشق نشده ای .. چون " عشق " گوهر مقدسی ست که تنها به دست چشمهای ناتوان ما بدست نمی آید ..

فراموش نکن! جاییکه باید چشمانت را فرو می بستی آنان را به روی  "رنگ ها " گشودی..و دلت بی قرار شد.

از که شکوه می کنی؟ از درد عشق ؟

نه! این درد ، درد عشق نیست..چرا که درد عشق نیز برای عاشق ستودنی ست..

به جای اینکه شکوه کنی لحظه ای درنگ کن و به نجوای بی صدای چشمانت گوش فرا ده :

" مگر نمی دانستی ؟ مگر نمی دانستی که من راه ورود دنیای پرهیاهو و رنگارنگ بیرون به سرزمین آرام قلب تو هستم؟ پس چرا مرا هرجا و برای هر کس گشودی؟ چرا به فکر "خود " نبودی و اینک اینگونه بی تاب گشته ای؟ و چرا.."

و اما آن روی برگه نیز خواندنی ست..

آنجا که نباید ببینی؛ نبینی .. اراده ای بزرگ باید داشته باشی تا بتوانی اینگونه پیروزمنشانه رفتار کنی ..و چقدر سخت و براستی که چقدر سخت ست ایجاد و نگهداشت چنین اراده ای..

و آفرین به چنین صاحبانی که "خود " را چنان کامل شناخته اند و برای "خود " آنگونه ارزشی قائلند که حاضر نیستند در تب و تاب این " رنگ ها " خود را ببازند..

پس آنجا که نباید ، چشمان خود را فرو می بندند..

ای کاش ما نیز چنان می شدیم..

اینجاست که امام– علیه السلام- می فرمایند : " هر کس چشمش را فرو بندد قلبش آرامش می یابد "

بیاییم به چشمانمان بیاموزیم که هرچیز و هرکسی ارزش "دیدن " ندارد..تا هیچ گاه زمین نخوریم.

آری.. برای "زمین نخوردن" این بار باید " چشمان خود " را به جای گشودن فرو بندیم..

 اگر زمین نخورده ای قدر دل آرامت را بدان و آرامش قلبت را به بهایی اندک مفروش..هیچ چیز ارزش این قلب آرام را ندارد ..نگذار تنها با یک "نگاه" " چشمهایت" دلت را رهبری کنند .. و سرنوشتت را و زندگیت را.

" داستان چشمها " حکایتی ست که خواندنش الفبایی دیگر دارد.

آری.. " داستان چشمها " براستی که داستان غریبی ست..

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 9:20 |
این بار برای تو می نویسم..

برای تو که قلم " نوشتن " درباره ی تو را که  استوار و محکم بر بلندای ایران اسلامی ایستاده ای بر نمی تابد

و حتی نگاه من یارای نگریستن به وجود بزرگت را ندارد..

 من تو را نمی شناسم.. شاید هیچ کس تو را و حقیقت وجود تو را نمی شناسد..

من با واژه نامه ی زندگی تو غریبم.. من در خودم تنیده ام و تو از خودت رها شده ای.. من به پیله ی چند روزه ی دنیایم دل بستم و تو در آرزوی پرواز،  آن را دلیرانه گشودی و پر گشودی..و رفتی.. آن چنان که تنها یاد لبخند آخرت در ذهن مادرت جا ماند.. تو رفتی و او ماند و خدا و غریبی.. غریبی در این دنیا و در میان مردمانش که یادشان رفت روزی بود و روزگاری که کسانی بودند که از جانشان گذشتند و رفتند تا " ما " بمانیم..

 

و عجب دنیایی ست دنیای ما آدمیان!

و عجب دنیایی ست دنیای ما آدمیان!

چقدر زود یادمان رفت برای این نظام " خون " داده اند.. چقدر زود یادمان رفت برای این نظام " یتیم " شده اند.. چقدر زود یادمان رفت برای این نظام " جنگیده اند " و چقدر زود یادمان رفت برای این نظام مادرانی در سوگ فرزند خود نشسته اند.. و چقدر زود یادمان رفت که روزی هم دیر می شود برای جبران.

این بار برای تو می نویسم..

برای تو که زیباترین سلامها و کلامها را باید برای تو نوشت..

برای تو می نویسم.. برای تو که برای " من " رفتی و من تو را از یاد بردم..

برای تو می نویسم.. برای تو که دلم هوای تو را دارد.. برای تو که به من سفارش به " حجاب " نمودی.. برای تو که آخرین لحظه ی عمرت و در آخرین نفسهای زندگیت مرا به حق " فاطمه زهرا س " قسم دادی تا یادم بماند که باید چگونه دختری باشم..و چگونه زندگی کنم..

این بار برای تو می نویسم.. شاید این بار لحظه ی دیدار فرا رسد.. و خدا مرا نیز و لحظه های مرا نیز بپذیرد و دوستم بدارد..

این بار برای تو می نویسم.. شاید این بار ..

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 13:57 |
 

نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد

 

ناشر حکم ولایت به ولی می نازد

 

گر بنازد به علی شیعه ، ندارد عجبی

 

عجب اینجاست " خدا " هم به علی می نازد

 

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 23:46 |
 

این بار می خواهم برای تو بنویسم.. برای تو که یکتا خدای من هستی ..

برای تو که گاهی دلم برایت تنگ می شود..می دانم که همیشه " باید" به یاد تو که " بهترین " کس من هستی باشم.. می دانم همیشه و هر لحظه باید دلتنگ دوری تو " مهربان ترینم " باشم.. می دانم همیشه " باید" طوری رفتار کنم که  بر من لبخندی زیبا بزنی.. می دانم " همیشه "  باید دلتنگ تو باشم..

یکتای من .. گاهی دلم برای سخن گفتن با تو  تنگ می شود.. مثل همین حالا..

گاهی دلم ازغربت و تنهاییت بین زمینیان ، بین " ما " بندگان! ، غصه دار می شود..

خدای خوب من.. در این چند وقت که از تو دور بودم " تمدنی ! " را که زمینیان به آن مدعی اند نظاره می کردم.. همانانی که ادعای تمدنی قانون مدار! را داشتند و در عمل نشان دادند " تمدن! " بهتر است یا همان قانون جنگل ..

در این روزگاران که مجالی برای سخن گفتن با تو " عزیزترینم " نمی یافتم ، در حیرت رفتارها و گفتارهای زمینیان بودم.. آنان که خاک را بر افلاک ترجیح داده بودند و خون به دل مادران شهید می کردند..

در آن لحظه ها من شاهد اعمال و کردار بندگانت بودم.. همانند تو..

من افسوس می خوردم .. اندوهناک می شدم و گاهی هم پای مولایم سید علی می گریستم.. شما چه ؟ شما از اعمال منطقی و قانونی ! بندگانت چه می کردی ؟ شما هم  از آن همه دروغ ، آن همه تهمت ، آن همه ادعا ! به خروش می آمدی؟

محبوب من.. در آن روزها کسانی بودند که می خواستند با " مکر " و " حیله " اوضاع را به نفع خودشان تمام کنند.. گاهی برای رسیدن به آرزوهایشان به " هاله ای نورانی " متوسل می شدند و گاهی به بحث حذف دفتر برنامه ریزی ؟ گاهی دم از امام مان ، آقایمان و سرورمان خمینی کبیر می زدند و گاه دیگر در عمل خواسته های آن پیر فرزانه را لگدمال می نمودند .. گاهی برای اثبات گفته هایشان از موسسات صهیونیستی استفاده می کردند و گاه دیگر ما را " بدون درک و شعور " تلقی می نمودند..

 شاید یادشان رفته بود که تو در قرآن کریمت فرموده ای :

" و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین"

 

مولای من.. در ان روزگاران دشمنان ما شادمان بودند و ما اندوهناک.. دشمنان دینت ، نظامت و اسلامت سر مستی می کردند و ما دست نیاز به درگاهت دراز کرده بودیم.. و جالب آنجا بود آنانی که مدعی دین تو بودند به نام دین تو زمینه ساز شادی دشمنانت گشته بودند..

 

معبود من.. در آن روزها به یک چیز می اندیشیدم. حال مهدی فاطمه و نایبش سید علی چگونه است ؟ گاهی واقعا احساس می نمودم آقایمان سید علی غمی سنگین در دل دارد و گاه دیگر به این تصور می نشستم که صاحبمان و مولایمان چگونه ما آدمیان! را دوست می دارد؟

 

دلم برای تنهایی مولایم مهدی ع  به تنگ امده است.. برای آن همه غربت عزیز زهرا س ...

خدای عزیزم.. شما از این همه تنهایی و غربتش چه می کنی؟

گاهی با خود می گویم : ای کاش عزیز فاطمه س را می دیدم و با او می گفتم قصه ی غصه هایم را.. با او می گفتم که چگونه کسانی خون به دلمان کردند و دشمنانمان را به سرمستی کشاندند.. با او می گفتم که چگونه ما را به " ندانستن " و " نفهمیدن " و " دروغگویی" متهم نمودند و خود را خدای خوبیها نام نهادند.. با او می گفتم که چگونه برخی قصد تصاحب و شکست نظاممان را داشتند .. همان نظامی که با " خونهای " برادران و خواهران ما بر پا گشت و اینک مدعیانی ادعای حکومت بر آن را دارند.. با او می گفتم که چگونه خون به دل آقایمان سید علی کردند و اشک را بر گونه هایش نشاندند..

آری.. با او از گلایه هایم می گفتم.. از اینکه یکتای هستی بخش ، ما را صاحب فهم و شعور و اختیار آفرید و عده ای به نام " دانایی!" تمام شعورمان را نادیده گرفتند و به نظراتمان توهین نمودند..

از اینکه چرا ما را تنها گذاشته است ؟ چرا این انتظار را به پایان نمی رساند؟ چرا مرهمی نمی شود بر زخمهایی که زمینیان بر دل شکسته ی مان نهاده اند ؟ چرا باز نمی گردد و " حق " را در جهانی پر هیاهو پیروز نمی گرداند؟ از اینکه چرا نمی آید؟

 

خدای من.. هر روز بیشتر از دیروز نیازم به درگاهت فزونی می یابد و بیش از قبل احساس می کنم چقدر محتاج نگاه تو و یاریت هستم..

 

اینک همان زمانی ست که دوستان معصومت ع  برایمان به تصویر کشیده بودند :

روزگارانی فرا خواهد رسید که نگاه داشتن ایمان چونان گرفتن " اتش " در کف دست است..

 و من اینک بیش از همیشه و بیش از هر روز به یاری تو احساس نیاز می کنم.. من اینک از تو یکتا خدای من تنها یک چیز می خواهم و آن این ست که همیشه در سپاه حق بمانم و با کردار و اعمالی پاکیزه تو را ملاقات کنم ..

 من اینک برایت از دل پر دردم می گویم..

گاهی دلم برایت تنگ می شود...

 

 

 

+ نوشته شده توسط شادی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 1:0 |

JavaScript Codes

JavaScript Codes

JavaScript Codes

JavaScript Codes